قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
66
تاريخ الفي ( فارسى )
سيم ماه مذكور اتفاق افتاده ، و ايام حيات وى شصت و سه سال است بىاختلاف . و استخلاف عمر نيز در همين ماه و سال واقع شد و كيفيت اين آنچنان است كه چون مرض وى اشتداد يافت ، وثيقهاى نوشت و به دست معتمدى عمران نام نزد اصحاب فرستاد ، مضمون آنكه : من امر خلافت را به عمر بن خطّاب تفويض نمودم و وداع حيات كردم . بعضى از اصحاب سكوت كردند و جمعى سمعنا و اطعنا فرمودند ، اما چون طلحه بر اين مضمون مطّلع شد نزد ابو بكر درآمد و گفت : « 1 » اى خليفه ، عمر را خليفهء خود ساختى ، و حال آنكه وى مردى غليظ است و در زمان حيات تو با ما و ساير اصحاب چهها كرد و چه رنجها رسانيد . هرگاه تو به آن عالم انتقال كنى و در ميان ما نباشى ما را سخت برنجاند و نتوانيم با وى زندگانى نمود . يقين بدان كه در آن عالم از تو سؤال خواهند كرد و پاداش اين عمل خواهند داد . بينديش و در اين باب انديشه نكو كن . ابو بكر بعد از ساعتى سربرآورد و گفت : اى طلحه ، مگر من از سؤال آن جهانى و جزاى اعمال آگاه نيستم ؟ اگر حقتعالى از من پرسد ، من گويم كه اعدل و اقوم قوم را بر ايشان خليفه ساختم . « 2 » پس كس فرستاد و عثمان را طلبيد و اين وصيتنامه را كتابت فرمود كه ترجمهء وى آن است كه : « اين وصيتى است از ابو بكر عبد اللّه بن عثمان آن ساعت كه آخر عهد اوست به دنيا و اوّل عهد اوست به عقبى . خليفه ساخت بر امّت مصطفى عمر خطّاب را اگر طريق حق و معدلت و انصاف پيش گيرد و راستى كند ، و گمان من به او اين است ، و اگر رعايت جانب رعيّت به عدالت ننمايد و تخم ظلم و عدوان بكارد و بال آن جز به او بازنگردد ، وَ سَيَعْلَمُ الَّذِينَ ظَلَمُوا أَيَّ مُنْقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ . » « 3 » آنگاه عمر را طلبيد و نصيحت بسيار كرد و سخنان حكيمانه كه ارباب حكومت را به كار آيد به وى القا نمود و به تذكر موت و محبّت آن و كراهت زندگانى و عيش دنيا وصيّت فرمود و آن عهدنامه را به وى داد « 4 » و از حضّار استرضا به اين امر طلبيد . همه قبول كردند ، و عمر چندانچه اظهار استغنا و عدم رضا به امر خلافت نمود مفيد نيفتاد و ابو بكر با وى مىگفت كه : تو را حاجت به امر خلافت نيست ، اما خلافت را حاجت به تو است . بعد از آن ابو بكر متوجّه كار آن عالم شد و عايشه را به اداء دين خود وصيّت نمود و گفت :
--> ( 1 ) . در مورد صحبت ابو بكر و طلحه - ألكامل ، ج 2 ، ص 173 و 425 ؛ ناسخ التواريخ ، ج 2 از كتاب دوم ، ص 214 . ( 2 ) . ابن خلدون معتقد است كه ابو بكر صدّيق در امر انتخاب عمر به خلافت « نخست با طلحه و عثمان و عبد الرحمن بن عوف و ديگران مشورت كرده بود و . . . همه رأى او را ستوده بودند . » ؛ - العبر ، ج 1 ، ص 449 . ( 3 ) . . . . به زودى آنان كه ستم كردند خواهند دانست كه به كجا بازمىگردند ؛ ( شعراء ، 227 ) . متن وصيتنامهء ابو بكر به اختلافى اندك در عبارتها ، در طبقات ابن سعد ( ج 3 ، ص 142 ) و تاريخنامهء طبرى ( ج 1 ، ص 422 ) آمده است . ( 4 ) . ألكامل ، ج 2 ، ص 174 .